نیمه شب پائیزی

امیرحسین لطیفی - ۵ آبان ۱۳۸۷
سه روز تعطیل را گذرانده ام؛
چشمهایم خسته است؛
و گفتنی هائی که سکوت میکنم؛
همین…

۲۵ سالگی ام مبارک

امیرحسین لطیفی - ۱۸ مهر ۱۳۸۷

۱۸ مهر ۱۳۶۲ متولد شدم و امروز ۲۴ سالم تمام شد. وارد ۲۵ سالگی شدم. تولدم مبارک.


مردمان تست های خودشناسی

امیرحسین لطیفی - ۳ مهر ۱۳۸۷

زندگیمان شده فال و تست های روانشناسانه ی خودشناسی… تست خود شناسی، تست رنگ ها، تست غذاها، تست ازدواج، تست عشق، درجه سنج میزان علاقه، فال روز، فال شب، شبانه روز، هفته، ماه، سال، دهه، صده، قرن…

و چقدر هیجان زده میشویم وقتی نتیجه رضایت بخش است، احساس میکنیم جائی شناخته شدیم، ثبت شدیم، تنها نیستیم، کسی یا چیزی ما را میشناسد، در بین برگ ها و خط ها، سایتها و لینکها…

کسی منکر سرگرمی این داستانها یا به قول خودمان Fun قضیه نیست ولی در عین حال میتوانیم منکر تنهائیمان شویم؟ میان این همه آدم آنقدر تنها شدیم و منتظر شناخته شدن و فهمیدن ماندیم که تست های خودشناسی شدند کسانی که ما را بهتر از همه میشناسد، به وجد می آورند. طالع بینی و فال شدند تزریق امید و برای بعضی ها سرُم زندگی…


میهمان گربه

امیرحسین لطیفی - ۲ مهر ۱۳۸۷

شک داشتم اما حالا مینویسم و اینجا منتشر میکنم… چه کسی میگوید مهم نیست؟!

حیاط خانه مان باغچه ی کوچکی دارد. چند ماهی است چند گلدان که بیشتر به نور و هوای آزاد احتیاج دارند گذاشتیم لب باغچه. بعد از یک مدت سر و کله ی چند تا گربه توی حیاط پیدا شد. منظورم یک گربه است با ۲ تا بچه گربه. گوشه ی باغچه چند تا بوته ی یاس داریم که از آن طرف میرسند به لب دیوار. بچه گربه ها معمولا زیر و حوالی یاس بودند و گربه ی مادر معمولا همان اطراف. بارها از پنجره میدیدم که گربه و گاهی هم بچه هایش روی گلدان ها لم میدادند و از سایه ی خنک حیاط توی روزهای بلند و گرم تابستان استفاده میکردند. آخر گلدان ها هم از آن گلدان های پر شاخ و برگ و بودند که جان میداند برای لم دادن، البته برای گربه ها. بعضی موقع ها هم بچه گربه ها روی گلدان ها ورجه و وورجه میکردند و از سر و کله ی همدیگر با مادرشان بالا میرفتند، گاهی دو تائی توی یک گلدان میخوابیدند، هر کدام در نیمی از یک دایره و قرینه و برعکس. بارها پیش میامد که کسی از اهل خانه از این صحنه را میدید و دیگران را هم صدا میزد تا شریک شوند.

با همه ی آنچه گفتم و دوست داشتنی مینمود, آن طرف قضیه گلدان ها هم بودند، بهم ریخته با برگهای شکسته و از قیافه خارج شده. حتی چند گلدان کوچک هست، آنقدر کوچک که به اندازه ی کافی سبک باشد تا گربه بتواند بیندازدش. نهایتا نتیجه این شد که نمیدانم ایده ی چه کسی بود که از آهنگری که آمده بود تا برای درخت موی جوانمان که تازه بار گرفته آلاچیق کوچکی بسازد بگوید که زیر در حیاط آهن جوش بدهد تا دیگر گربه نیاید. آخر زیر در حیاطمان تقریبا اندازه ی یک وجب بزرگ تا موزائیک های کف فاصله دارد. آنقدر که کسی از جلوی رد بشود یا ماشینی آنجا پارک کند کاملا مشخص است. اصلا یادم می آید کوچکتر که بودیم گاهی این سرگرمی میشد که فضولی چه کسی از توی کوچه رد میشود، گاهی هم وقتی کسی زنگ میزد به زیر در نگاه میکردیم و میفهمیدم چه کسی هست. بگذریم… آخرسر زیر در را آهن جوش دادند. حالا دیگر حتی شلنگ هم از زیرش رد نمیشد و نمیدانم کسی گربه ها را بیرون کرد یا خودشان بیرون رفتند اما بعد از مدتی که دقت کردیم دیگر خبری نبود.

از اول هم میدانستم با بستن زیر در، نمیشود جلوی گربه ها را گرفت. دوباره سر و کله ی گربه ها پیدا شد. این بار هم یک گربه با دو بچه ولی بچه ها از آن اولی کوچکتر بودند، هر کدام تقریبا یک وجب و نیم! یکی کاملا سفید و دیگری سفید و کمی قهوه ای. اصلا به آن صورت حرکت هم نمیکردند، چشمهایشان هم نمیشد دید، نمیدانم شاید چون هنوز خیلی کوچک بودند. یک روز صبح وقتی داشتم از در بیرون میرفتم متوجه ی صدای بچه گربه ها شدم، رفتم نزدیکتر و دیدم یکی توی باغچه و آن یکی بیرون باغچه و کم تحرک است. سر و صدا از بچه گربه ی توی باغچه بود. جارو خاک انداز را از همان اطراف برداشتم و آن یکی را هم کنار دیگری گذاشتم. سر و صداها خاموش شد.
مدتی گذشت و کسی به گربه ها کاری نداشت تا اینکه یک روز پدرم سخت مشغول تمیز کردن و جمع جور کردن خرت و پرت های حیاط بود. بچه گربه ها را برداشت و چند قدم آن طرف تر، سمت دیگر کوچه که محوطه ی آرام و خاکی بزرگی است گذاشتد. از آن روز چند هفته ای میگذرد، نمیدانم بچه گربه ها چه شده اند؟ شاید کسی یا احتمالا بچه ای آنها را به خانه برده قصد مراقبتشان دارند اما از آن روز به بعد هر روز گربه ی مادر را میبینم که عصرها و شب ها از لبه دیوار شروع می کند، بعد زیر یاس میرود و به تکرار و غمگینانه صدا میکند….